کد خبر 132519
۵ بهمن ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

گفت‌وگو با فاطمه صالحی، همسر شهید مدافع حرم حاج مهدی طهماسبی؛ راز دل کندن از خانواده به عشق اهل بیت (ع)

گفت‌وگو با فاطمه صالحی، همسر شهید مدافع حرم حاج مهدی طهماسبی؛ 

راز دل کندن از خانواده به عشق اهل بیت (ع)

شهید مهدی طهماسبی در وصیتنامه‌اش از چرایی و لزوم حضور رزمندگان مدافع حرم گفته است: «بنا به فرمایش امام حسین (ع) انسان‌ها بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان. 

به گزارش حیات، شهید مهدی طهماسبی در وصیتنامه‌اش از چرایی و لزوم حضور رزمندگان مدافع حرم گفته است: «بنا به فرمایش امام حسین (ع) انسان‌ها بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان. اما وقتی حوادث و امتحانات جدی پیش می‌آید آن وقت «قلّت دیانا» دینداران اندک می‌شوند. لذا به نظر بنده حقیر امروز هر کس به بهانه‌های مختلف نمی‌خواهد در این راه قدم بگذارد و جزو مدافعین حرم باشد، داوطلب نمی‌شود، دلش نمی‌تپد، تلاش نمی‌کند، خواب ندارد و دغدغه ندارد (حال آن بهانه هر چه می‌خواهد باشد اعم از زن، فرزند، پدر و مادر، زندگی، پول، درس، دانشگاه و...) یقیناً اگر صحنه کربلا هم بود دقیقاً با همین بهانه‌ها کمکی به حسین(ع) نمی‌کرد. این اعتقاد من است اگر چه ممکن است اشتباه کنم ولی اینطور فهمیده‌ام. زیرا فریاد هل من ناصر ینصرنی ارباب متعلق به همه زمان‌هاست و کهنه نمی‌شود.» گفت‌وگو با فاطمه صالحی همسر شهید را پیش‌رو دارید.  فصل آشنایی و زندگی شما و شهید مهدی طهماسبی چطور رقم خورد؟ من اهل خوزستان و شهر ایذه هستم. پدر من و پدر آقا مهدی هر دو نظامی و در یک پادگان مشغول به خدمت بودند. با توجه به اینکه پدر آقامهدی همیشه در کار خیر سبقت می‌گرفتند این بار هم بنا به علاقه و میل ایشان رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم و همین ارتباط خانوادگی باعث آشنایی بیشتر و ازدواج ما شد و از همان ابتدا من از حجب و حیای مهدی خوشم آمد و به پاکی ایشان یقین پیدا کردم. ایشان پاسدار بود و در یکی از مراکز نظامی در قم مربیگری می‌کرد. مهدی در همان اولین صحبت‌هایش در جلسه خواستگاری از شرایط شغلی‌اش گفت و از عاقبتی که ممکن است برایش پیش آید. از مأموریت‌های طولانی، از جانباز شدن و از شهادت و. . . مهدی حتی در مورد حقوق کمش و از نداشتن خانه و ماشین و مال دنیا هم برایم صحبت کرد.  شما چطور با شرایط ایشان کنار آمدید؟ به دلیل اینکه پدر من هم نظامی بود با این مسائل آشنا بودم. من به هیچکدام از داشته‌های دنیوی که آقا مهدی از آنها بی‌بهره بود اهمیت نمی‌دادم و برایم مهم نبود. اصلا احساس خلأ و نگرانی نمی‌کردم و واقعاً پاکی نیت آقا مهدی و خوبی خانواده‌شان برایم اهمیت داشت. تنها دغدغه مهدی این بود که با توجه به اینکه من تک دختر هستم، آیا حاضر می‌شوم از اهواز که خانه پدری‌ام بود دل بکنم و در قم زندگی کنم؟ من هم به خاطر اعتماد و شناخت کاملی که از خانواده ایشان داشتم با کمال میل قبول کردم و در حال حاضر هم واقعا از تصمیمم رضایت دارم. آقا مهدی من را واقعاً خوشبخت کرد. بر این اعتقاد بوده و هستم که اگر پاسداری در راه حفظ دین صدمه ببیند با خدا معامله می‌کند و اجر خود و خانواده‌اش ان شاءالله محفوظ است.  پس خود شما هم با مفاهیم ایثار و شهادت آشنا بودید؟ ما ایرانی‌ها بحمدالله ملت شهیدپروری هستیم. خوزستانی‌ها هم مانند دیگر مردم کشورمان، دین خود را به اسلام ادا کرده‌اند. هم در زمان جنگ هشت ساله دفاع مقدس و هم در جبهه‌های دیگر و هم در جبهه مقاومت اسلامی در سوریه، عراق و... به شخصه اینگونه باور داشته و دارم که همیشه در تاریخ ملت‌ها، روزهایی پیش می‌آید که بدون ایثار و فداکاری و دادن قربانیان بسیاری از خطرات برطرف نمی‌شود و اهداف بزرگ و مقدس محفوظ نمی‌ماند. اینجاست که گروهی مومن و ایثارگر باید به میدان آیند و با نثار خون خود از آیین حق پاسداری کنند. امروز همان زمانی بود که باید آقا مهدی به جبهه می‌رفت و من هم وظیفه خودم می‌دانستم که زینب وار مدافع عقایدم باشم و بگذارم همسرم به هدف و علاقه‌اش که حضور در جبهه نبرد حق بر باطل است برود.  همسرتان چه زمانی مدافع حرم شد؟ از همان اولی که جنگ در سوریه آغاز شد، آقا مهدی هم آمادگی و علاقه برای اعزام نشان داد. اما اعزام به سوریه خیلی راحت نبود. خود آقامهدی شخصا خیلی پیگیر این موضوع شد تا در نهایت موفق به اعزام شد. قبل از عملیات آزاد‌سازی نبل والزهرا بود که من قلباً رضایت خودم را به ایشان اعلام کردم. ایشان بابت این رضایت من بسیار خوشحال شد. همیشه می‌گفت همسرم فاطمه در ثواب مجاهدتم شریک است. اگر فاطمه نبود من به طور کامل موفق به انجام وظیفه‌ام نمی‌شدم. این نکته را در وصیتنامه‌شان هم ذکر کرده است.  چند فرزند دارید؟ من و آقا مهدی 10 سال با هم عاشقانه زندگی کردیم و زندگی ما برای همه به ویژه فامیل زبانزد بود. حاصل این زندگی دو فرزند به نام‌های امیر‌محمد و حسین است. امیرمحمد متولد مرداد 89 که در زمان شهادت پدر شش سال داشت و حسین پسر کوچکم متولد مرداد 94 است. خوب است این خاطره را هم برای شما بگویم که اربعین سال 93 با خانواده همسرم توفیق زیارت کربلا نصیبم شد. همان جا نذر کردم که اگر بچه دومم پسر باشد نام حسین بر ایشان بگذارم و عاقبتش شهادت شود یعنی فقط در صورتی از خداوند پسر می‌خواستم که قبلش عاقبت پسرم را شهادت بنویسد.  فرزندان تان چه نظری در خصوص رفتن پدرشان داشتند؟ موقع رفتنش که پسر کوچکم شیرخوار بود، اما پسر بزرگم امیرمحمد خیلی واضح به من گفت که اگر بابا برود سوریه مطمئن هستم شهید می‌شود ولی اشکالی ندارد می‌رود پیش خدا آنجا جایش خوب است. هرچه گفتم مادرجان این حرف را نزن ان شاءالله پدرت سالم برمی‌گردد باز حرف خودش را می‌زد و واقعاً جدی داشت از شهادت پدرش می‌گفت. انگار خدا به دل امیرمحمد انداخته بود.  خودتان چطور راضی به رفتن همسرتان شدید؟ من علاقه ایشان را می‌دیدم. هیچ وقت در زندگی مانع پیشرفت‌شان نمی‌شدم. همیشه از ایشان حمایت می‌کردم. رضایت همسرم برایم خیلی مهم بود و تابع نظراتش بودم. چون یقین داشتم که در مسیر صحیح و الهی گام برمی‌دارد. حتی برای مأموریت‌هایی که برای‌شان پیش می‌آمد همیشه به آقامهدی می‌گفتم گوش به فرمان فرمانده مرکزتان باش. هر وقت نیاز شد حتی به مأموریت طولانی برو و بابت بچه‌ها و زندگی خیالتان راحت باشد. دغدغه رضایت من را هم نداشته باش.  ایشان چندبار به سوریه اعزام شدند؟ همسرم دو مرتبه اعزام شد. اعزام اولش اول دی تا بهمن ماه سال 1394 بود و اعزام دومش مربوط به خرداد 1395 می‌شود. مرتبه اول که رفت حدود دو ماه در جبهه حضور داشت. هر زمان که امکانش بود تماس می‌گرفت. مرتبه دوم سه روز آنجا بود. فقط یک بار صبح روز قبل از شهادتشان نزدیک ساعت 8 بود که تماس گرفت و دو دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم. نمی‌دانستم آخرین باری است که صدای همسنگر زندگی‌‌ام را می‌شنوم.  آخرین وداع تان چطور صورت گرفت؟ یادآوری‌اش برایم دشوار است. کوله‌پشتی همسر عزیزم را در دست گرفته بودم و در اتاق ماندم تا بعد از خداحافظی با خانواده‌اش به بهانه گرفتن کوله‌پشتی به اتاق بیاید و خداحافظی کنیم. واقعا لحظه سختی بود. وقتی مهدی آمد کنارم من لبه تخت نشسته بودم و مهدی آماده رفتن بود. یک لحظه تمام اتفاقاتی که ممکن بود برایش رقم بخورد جلوی چشمانم آمد. فکر اسارت، جانبازی و شهادت. فکر اینکه ممکن است بار آخری باشد که عزیزم را می‌بینم. بغض سنگینی گلویم را گرفت ولی چون نمی‌خواستم مهدی ناراحت برود، بغض‌هایم را فرو بردم. خیلی سخت بود انگار می‌دانستم دیدار آخرمان است.  پس لحظات سختی را گذراندید؟ بله، لحظه آخر مهدی چند بار برگشت و به پسرانش نگاه کرد مخصوصاً پسر شیرخوارمان که واقعاً شیرین شده بود و مهدی از من خواست که بابا گفتن را یادش بدهم تا برگردد. می‌گفت حسابی مراقب خودت و بچه‌ها باش. نشنوم گریه کرده باشی، من می‌روم و زود برمی‌گردم. درست گفت مثل همیشه رفت و زود برگشت اما با پیکری سوخته. خیلی سفارش امیرمحمد را به من کرد. از من هم قول گرفت که شاد باشم مثل همیشه. همسرم خطاب به پسرانش در وصیتنامه نوشته است که در خط ولایت فقیه قدم بردارید و تابع صددرصد و گوش به فرمان محض و مطیع اوامر رهبری باشید. خیلی دوست دارم شما لباس پاسداری از اسلام یا لباس روحانیت به تن کنید ولی اگر امکانش نبود حتماً درهرجایی هستید خدا را ناظر براعمال و رفتار خود بدانید. همسرم خطاب به هموطنانش هم نوشت عاجزانه درخواست دارم با بصیرت کامل قدم جای پای رهبری بگذارند.  خبر شهادتش را چطور به شما اطلاع دادند؟ دوشنبه عصر خانم یکی از دوستان صمیمی آقا مهدی که حدود 10 سال با هم رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم و نزدیک خانه ما زندگی می‌کردند من را به خانه‌شان دعوت کردند و اصرار داشتند که به سفر نروم. چند ساعتی من را پیش خودشان نگه داشتند و به دلیل تماس‌های زیادی که به من می‌شد مشکوک شدم. آن لحظه تپش قلب پیدا کردم و تمام بدنم یخ شده بود. ولی بنا به قولی که به مهدی عزیزم داده بودم کاملاً روحیه خودم را حفظ کردم و اصلاً جزع فزع نکردم چون چشم پسرم به رفتار من بود. مهدی حدود 9 سال خادم افتخاری مسجد مقدس جمکران بود. قبل از رفتنش 11خرداد ماه به جمکران رفت و پنج‌شنبه 13 خرداد اعزام شد. یک‌شنبه 16 خرداد 1395 هم بر اثر یک انفجار در القراصی سوریه به شهادت رسید. سه‌شنبه پیکر سوخته عزیزم را برای دعای توسل به جمکران آوردند. تا آن موقع به پسرم نگفته بودم که پدرش شهید شده و وقتی به بهشت معصومه به استقبال پیکر مطهرش رفتم، بعد از سلام و خوشامدگویی و تبریک شهادت به مهدی شهیدم از او خواستم خودش امیرمحمد را توجیه و آرامش کند. دغدغه من حال امیر محمد بود. وقتی داخل آمبولانس رفتم، امیرمحمد در آغوشم پای آمبولانس نشست. آرام در گوشش گفتم پسر عزیزم یک خبر برایت دارم، قول بده مثل من باشی. پسرم خیلی عجله داشت که خبر را از من بشنود. به پسرم گفتم مامان جان بابا از سوریه برگشته ولی شهید شده است. پسرم بدون اینکه گریه کند گفت آره مامان فهمیدم. نمی‌توانست حرکت کند، وقتی می‌دید همه جا عکس پدرش را زده‌اند و پدرش نیست. تا آخر مراسم در کنارم بود.  مراسم همسرم به نحو احسن برگزار شد. از همه مسئولان قدردانی می‌کنم. آن هفته جمعه بعد از نماز جمعه از مصلای امام خمینی قم تا گلزار شهدای علی‌بن جعفر (ع)‌ مردم روزه‌دار بنا به اصرار خودشان پیکر شهید عزیزمان را بدرقه کردند و در قطعه 22 گلزار شهدای علی‌بن جعفر به خاک سپرده شد.  از طعنه‌هایی که پیرامون مدافعین حرم وجود دارد، نصیب شما هم شده است؟ در این مسیر شبهات و تهمت‌های فراوانی به مدافعین حرم زده می‌شود. مثلاً می‌گویند پول می‌گیرند یا در راه بشار اسد می‌جنگند و... اما خیالی نیست. وعده ما با همه این تهمت زنندگان و شایعه‌سازان باشد با حضرت زهرا (س).  اگر چه همه این شبهات و تهمت‌ها جواب‌های بسیار واضحی دارند که تا الان بارها و بارها گفته شده‌اند. به گفته همسرم اگر منِ سراپا تقصیر را فاکتور بگیرید به نظرم مدافعین حرم از با بصیرت‌ترین افراد زمان حال ما هستند. مهدی می‌گفت زیاد شنیده‌ام که می‌گویند دو تا بچه داری چرا می‌خواهی بروی؟ طوری می‌گویند به خاطر بچه‌هایت نرو که انگار من معنی زن و بچه را نمی‌فهمم و بویی از عشق نبرده‌ام یا دلم از سنگ است! اما به نظر من حقیر کاملاً بر عکس است. رزمندگان و مجاهدان در همه زمان‌هایی که زندگی کرده‌اند عشقشان و محبتشان به خانواده صدها برابر بیشتر از کسانی است که ادعای فهمیدن زن و بچه و پدر و مادر و اقوام را دارند. ادعای عشق و عاشقی دارند اما در این میان نکته‌ای وجود دارد که اینقدر راحت از همه چیز دل می‌کنند. عشق من به خانواده با وجود همه شیرینی و لذت در مقابل عشق به ذات مقدس حق و در یک کلام عشق به همه اهل بیت(ع) پشیزی ارزش ندارد. اگر عشق به خانواده است که در راستای همان عشق‌های واقعی است ولاغیر. راز دل کندن سریع و آسان از همه چیزهای اعتباری همین عشق به اهل بیت است. حال کدام یک از مدعیان جرئت دارد قیمتی بر این خونبها بگذارد که قرار است به اهل من برسد و اگر زبانم لال در مسیر الهی قدم بر ندارند نسبتی هم با من نخواهند داشت. طبق فرمایش حضرت آقا و مولایم سیدعلی خامنه‌ای شهادت، مرگ تاجرانه است. انتهای پیام/

برچسب‌ها